با لا خره 18 سالم شد تولدم مبارک فکر کنم 22 سال ديگه مبعوث بشم چه دير!!!! اين روزا در تلاش بودم زندگيمو تغيير بدم اما با اينهمه تلاش آخرش فهميدم زندگي همين گنديه که هست اين چيزي که همه بهش ميگن زندگي روي خوشم داره؟ همتون ميگين بله که داره اين همه چيزاي خوشگل :دريا کوه درخت گل پرنده آبشار مامان بابا عشق تولد؟!! اما ديگه اين چيزا خيلي تکراريه ميخوام يه چيز جديد پيدا کنم مثل يه رنگ جديد .رنگي که تا حالا کسي نديده باشه مثل زرد مايل به بنفش باخال هاي يواش راه راه اسم اين رنگ هم مي خوام بذارم ارغواني
نکته(چون اين اسم واسه رنگ بنفش مايل به آبي قبلا انتخاب شده پس اون رنگي که من پيداش کنم تا اطلاع ثانوي اسم نداره)
يا مزه ي پفک با آش رشته رو امتحان کنم دلم چيزاي جديد مي خواد
ا
پ.ن:تنها چيز خوب زندگي خداست پ.ن:خدا يعني به خود آ . قشنگ نيست؟
چار کلمه حرف حساب يه معلم داشتيم که ميگفت :هنرمند اونيه که بتونه با ته کتري لباس چند تيکشو خوب اتو کنه
پس اگه هميشه صبح که بيدار ميشدم سلام ميکردم امروزم سلام ميکنم
اگه هميشه صبحانه رو رو ميز ميخوردم امروز هم رو ميز مي خورم ولي به جاي نون و پنير و گردو امروز پنير و نون و گردو ميخورم
اگه هر روز با مانتو ميرفتم کلاس زبان امروزم با مانتو ميرم اما به جاي کتوني بازم کتوني مي پوشم
اگه ناهار رو هر روز با دوستام بيرون مي خورم پس امروزم بايد بيرون بخورم اما به جاي همبرگر مخصوص دزدکي... هيچي نمي خورم آخه موقعيتش پيش نيومد .
الان ساعت شيشه عصره و من بازم برگشتم خونه نزديکه افطاره و من تا افطار خويشتن داري ميکنم و فقط يه بشقاب ماکاروني با قارچ و يه ليوان آب و يه بشقاب سالاد فصل ميخورم
حالا دارن اذون ميدن پس الان بايد افطار کنم .خودمو به اون راه ميزنم و ميشينم سر سفره و افطار ميکنم
اگه هر شب شام و افطار و باهم ميخوردم اما امشب افطار و شامو باهم ميخورم
اگه هرشب مسواک ميزدم امشبم مسواک ميزنم اما وايسا چون مسواکم تموم ميشه ميذارم يهويي سحر که خوردم مسواک ميزنم
نتيجه گيري:من امروز ناهار نخوردم .
ئ پ.ن:هنوز گرسنمه مگه من چي خوردم؟ پ.ن:اگه روزه نگيرم دليل نميشه که افطار و سحريشو نخورم؟ توي ماه رمضون 2 وعده به غذاي روزانم اضافه ميشه پ.ن:اين يعني متفاوت بودن.فقط کافيه تا فکر کني همه چي فرق داره اونوقت از زندگي لذت ميبري و ديگه نمي خواد غصه بخوري
آره دنیا خیلی کوچیکه و بعضی از آدما خیلی بزرگ اونقدر بزرگ که جاشون نمیشه!
دیروز یه نفر از اونا گفت :ما نیومدیم فقط زندگی کنیم .هر کدوم از ما اومده تا یه چیزی تو دنیا بذاره و بره گاهی آدما اون چیزو پیدا میکنن و گاهی فقط فکر میکنن که پیداش کردن .می گفت: ما باید بدونیم واسه چی هستیم می گفت:خدا به هر کس همه چیز میده٬به هر کس یه زندگی راحت میده ٬در حقیت اونو از خودش دور کرده و دلش نمیخواد صداشو بشنوه .
گاهی فکر میکنم خدا اون بالا بهم میخنده و میگه:عجب چیزی آفریدم .این چقدر پررو ئه .هر چی بهش میدم بازم میخواد . کاری کرده تا خیلی صداش کنم
فکر کنم صدامو دوست داره !!!!!!
پ.ن:این که صدامو دوست داره خیلی خوبه اما گاهی شاید از صدام خسته میشه!
پ.ن:چرا گاهی اوقات آدم فکر میکنه از خدا هم تنهاتره؟
پ.ن:اگه هر چی صداش کنی اما جوابی نیاد باید چه کار کرد؟